تبليغاتX
معبر
 
معبر
 
 
 

چو ((ابراهیم همت)) در منا باش

سراپا غرق در نور خدا باش...

صفا و سعی در میدان مین کن

بیا چون ((میثمی)) عبد خدا باش

چقدر این آسمانی خاک زیباست

به دنیا گر بهشتی هست؛اینجاست

فدای ((همت)) عرفانی تو

به قربان می ((چمرانی)) تو

مگو چمران؛بگو غیرت؛بگو درد

بگو تنهاترین؛عاشق ترین مرد

بخند ای گل که فردا سربلندی

بخند ای گل که حق داری بخندی

((بروجردی)) جوانانی خداجوش

همه با یک جهان فریاد؛خاموش

((بروجردی))؛((جهان آرا))و((همت))

((محمد))های کوی عشق و غیرت

کجایید آی مردان خدایی

طمع دارد سلام روستایی

در این شب های غم؛شب های غربت

ز ما دستی بگیرید ای جماعت

بیا تا جام مرآتی بگیریم

می از دست ((محلاتی)) بگیریم

بده جام ((جهان آرا)) پسندی

شراب سرخوش مولا پسندی

زگردان جنون؛گُردی بپرسید

غم ما را از ((افشردی)) بپرسید

چو ((عاشورا))ییان آسمانی

خدا مردان آذربایجانی

کسی در عشق مانند شما هست؟

شما؛ آه ای برادرهای سرمست!

چو ((مهدی)) عاشقی بی ادعا نیست

به ((زین الدین)) قسم؛مثل شما نیست

تو را در هور دیدم غرق نوری

کجا خورشید دارد سنگ گوری

تو را در آتش ((می)) خاک کردند

همه مستان گریبان چاک کردند

اگر ((مهدی)) شدی چون ((باکری)) باش

اگر خواهان حُسنی؛((باقری)) باش

((حسن)) رازی که در خاکش سپردیم

دریغا پی به معنایش نبردیم

((حسن)) یعنی حسین صبر پیشه

شهید کربلاهای همیشه

((حسن)) گفتی؛حسینی تر شد این دل

به یاد کربلا؛محشر شد این دلگ

چه دید آن روز؟قرآن روی نیزه

((حسین)) کربلاهای هویزه

رجز می خواند و می چرخید مستی

میان نیزه ها قرآن به دستی

((حسین)) من ابوالفضلی دگر بود

صدای تابناک و شعله ور بود

فنا معنا ندارد در ((بقایی))

کجایید ای شهیدان خدایی؟

به حقّ حق؛به حق تند گویان

شهید تازه ای از من برویان...

دلم؛دل تنگ مردان صمیمی است

مرید ((حاج عباس کریمی)) است

چه ماند از او به جز مشتی غریبی؟

چه ماند از او؟همین قرآن جیبی

تو چون موسی گذشتی از دل نیل

و من گرم مفاعیلن مفاعیل

خوشا آنان که تا او پر گرفتند

حیات تازه ای از سر گرفتند

من امشب جام بالایی گرفتم

می ای از دست ((بابایی)) گرفتم

می گلرنگ بالایی پسندی

می ((عباس بابایی)) پسندی

به ((زین الدین)) قسم اهل نبردیم

اگر سر رفت از دین برنگردیم

اگر ((فهمیده)) را فهمیده بودیم

همه شیران میدان دیده بودیم

به حق ((عاصمی)) مردان عاشق

خرابم کن چو گردان شقایق

تو یادت هست در شب های پاوه

((چراغی)) آسمانی بود ((کاوه))

شما از عشق؛یک دم برنگشتید

شهید کربلای چار و هشتید

شهیدان؛سوره والفجر هشتند

که چون آب از دل آتش گذشتند

شب والفجر کارم با خم افتاد

دلم یاد امام هشتم افتاد

چقدر اروند رنگ نیل دارد

چقدر این لشکر ((اسماعیل)) دارد

شهادت را چو اسماعیل؛عطشان

تمام روزهاشان عید قربان

به حیدر سیرتان لیلة القدر

به ((اسماعیل)) های لشکر ((بدر))

به گلگون پیکران لشکر ((نصر))

به حق سوره ((والفتح)) و ((والعصر))

الهی گوشه چشمی به ما کن

به ما حال مناجاتی عطا کن...

به یاد بچه های ((لشکر هفت))

قرار از دل شد و خواب از سرم رفت

من امشب قصد آن دارم که با سوز

به شب هایم ببخشم جلوه روز

بجویم جرعه نام شما را

چراغانی کنم نام شما را

به یاد بچه های ((تیپ قائم))

دو چشمم؛چشمه اشک است دائم

خوشا آنان که هم چون شرزه شیرند

بلا نوشان تیپ ((الغدیر))ند

چه گردانی همه ماه و ستاره

همه در عشق بازی ((دستواره))...

جرس بستم به محمل؛محمل درد

شبی که ماه با من گریه می کرد

به حق ((یا محمد!یا محمد!))

توسل کن بیاید ((حاج احمد))

بیا در اوج زیبایی بمیریم

دم مردن ((تجلایی)) بمیریم

افق؛چاک دل خونین جگرهاست

سحر؛جاپای مفقود الاثرهاست

بیا و ((مرتضا))یی کن دلت را

خدایی کن؛خدایی کن دلت را

شهیدی بود چون ((آوینی)) این دل

چرا شد غرق در خودبینی این دل؟

شکسته تارِ من؛چنگی بیاور

شراب ((زارعی)) رنگی بیاور

می ((احمد)) تباری دوست دارم

خراسانی دو تاری دوست دارم...

 

از:قطار اندیمشک اثر علیرضا قزوه

 |+| نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت   توسط یک بسیجی  | 
 با خودت گفتی یعنی توی اون صندوق؛چی می تونه باشه که اون هر شب سر یه ساعت خاص؛میره سراغ صندوقشو در اتاق رو هم می بنده و بعد از ساعتی با چشمانی که از شدت اشک سرخ شده میاد بیرون و اون وقت با باری سنگین از غم و اندوه زل می زنه به آسمون شب!

طاقتت تموم شده بود.شب که خوابید؛کلیدو برداشتی و رفتی سراغ صندوق؛درشو باز کردی؛بعد با صدای بلند زدی زیر خنده!آخه تو صندوق به اون بزرگی فقط یه مشت خاک بی ارزش بود...فقط همین!

یه روزی اون با شادی اومد و گفت که اعزام شده به جبهه شلمچه و باید بره.چه لحظات سختی بود.مجبور بودی تمام اشکات رو بی صدا قورت بدی و پیش اون فقط بخندی.

با طلوع آفتاب روز بعد؛اون راهی شد و رفت و طناب سفت و سخت نگاه تو تا ته جاده؛دست از اون برنداشت.اون رفت.روزها گذشت؛سال ها گذشت؛اما اون نیومد.

روزی به در خانه آوردنش؛اما فقط مشتی از خاک خاکستر او را؛فقط مشتی خاک...کلید رو برداشتی و به کنار صندوق اومدی و قفلش رو باز کردی؛اما...این بار نخندیدی.فقط با صدایی بلند که به گوش آسمون شب هم می رسید گریستی.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت   توسط یک بسیجی  | 

فتح المبین

بسم ا... الرحمن الرحیم؛بسم ا...القاصم الجبارین؛یا زهرا؛یا زهرا؛یا زهرا.

نام عملیات؛فتح المبین است.سنگرها در این ساعات آخر قبل از حمله از حال و هوایی دیگر برخوردارند...هدف از این عملیات که چهار مرحله داشت؛عقب راندن دشمن در جبهه های غرب دزفول و شوش بود و قرار بر این شد که در مرحله نخست؛ارتفاعات شرقی دشت عباس را در شمال؛تپه ابوصلیبی خات را در مرکز و تنگه رقابیه را در غرب این منطقه تصرف کنند.

در نیمه های شب دوم فروردین ۱۳۶۱؛با نزدیک شدن رزمندگان ایرانی به منطقه((علی گره زد))؛افسران توپخانه دشمن کم کم دستگیرشان می شود که خبرهایی شده است.محمد ابراهیم همت؛رییس ستاد تیپ ۲۷ محمد رسول ا...(ص)در آن زمان می گوید:وقتی اصرار نیروهای توپخانه مبنی بر محاصره شدن زیاد شد؛فرمانده توپخانه دشمن با رده بالاتر خودش تماس می گیرد و می گوید:ما محاصره شده ایم!از او می پرسند:کاملا در محاصره اید؟او می گوید:کاملا محاصره شده ایم.به فرمانده توپخانه ابلاغ می شود که عقب نشینی کنید.برادران استراق سمع به حاج احمد متوسلیان خبر می دهند که دشمن قصد عقب نشینی دارد.حاج احمد بلافاصله به آن ها دستور داد:به شنود ما بگویید بروند روی خط فرماندهی دشمن و خیلی جدی خودشان را به عنوان((مرکز پیام قرارگاه فرماندهی سپاه چهارم دشمن))معرفی کنند و به سرهنگ فرمانده توپخانه بگویند دستور موکد از جانب سرلشکر ستاد هشام صباح فخری؛فرمانده سپاه چهار است که عقب نشینی نکنید تا برایتان نیروی کمکی بفرستیم!...

بدین ترتیب توپخانه دشمن با کمترین تلفات به تصرف درآمد.تانک ها و نفرات دشمن مقاومت می کردند.درگیری یکی دو ساعتی طول کشید و نیروهای عمل کننده توانستند اهداف تعیین شده را به میزان چشمگیری تصرف کنند.

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت   توسط یک بسیجی  | 

غم نامه جنوب

سخن گفتن از خرمشهر، کارون ، اروند ، دهلاویه و طلائیه ، شلمچه، دوکوهه ، هویزه و مجنون و فکه آسان نیست چه بگوییم در نبود سردارانی فاتح چون باکری ها ، همت ها، متوسلیان­ها، جهان آراها، چمران ها و آوینی ها؟

چه بگوییم که تصویر جهان آرا بر دیوارهای ویران و سوراخ سوراخ خرمشهرحکایت ها بر زبان دارد و خود گویای هزاران سخن است . وجود آثار گلوله بر دیوارها نیازی به راوی ندارد. همه چیز امن و امان است و برجای خویش مانده است . گویی در مقابل بازسازان آیه وجعلنا من بین ایدیهم سداً و من خلفهم سداً و اغشیناهم فهم لایبصرون را خوانده است و می خواهد ارگی باشد بر بم ویران تاریخ .

اما غریب است ، مظلوم است گویی جهان آرا هنوز هم در پشت نخل هایش با فریاد هل من ناصرینصرنی تنها مانده است . نماز عشق را در مسجد جامع به یاد آزادی و شهادت خواندی ؟ نخل های بی سر اروند را دیده­ای به نیزه کشیدن سرهای کربلا را برایت تداعی نمی کند و سنگرهایش حنابندان های شب­های شهادت را با ذکر یازهرا؟ نمی دانم طلائیه را دیده اید تشنگی کربلاییش را می گویم حس کرده اید؟ در سه راه شهادت توقف کرده اید که بدانید عبور از چراغ همیشه قرمزش کبوتری را مجال بازگشت به آشیانه اش نداده است. از آن جا که عبور می کردید سر حاج همت را ندیدید؟ آخر اومی خواست مانند مولایش بی سر وارد بهشت شود .

مجروحان تشنه افتاده برزمین منتظرند تا عباس جبهه ها و سردار کمر شکسته خیبر آب بیاورد پس کجاست ؟ چشمان زیبایش را و سجده گاه سرش را گلوله کدام تانک وحشی نشانه  رفته است که بالای نیزه رود یا به عنوان پیشکش نزد  رقیه اش ببرند .

شلمچه رفته اید، پرپر زدن لشکر ۲۷ را ندیدید؟ در غروبش با زیارت عاشورا به کربلا نرفتید و با خاک سراسر خونش غسل نکردید؟ بدا به حالتان که شلمچه را دیده اید و باز به کربلا رفته ها حسادت دارید! از دهلاویه که می گذشتید چمران را ندیدید هر چند او خوش داشت در نیمه های شب با فرشتگان نجوا کند و جز خدا چیزی را احساس نکند. با چهل شهید هویزه چه ها گفتید آنها به شما چه گفتند؟

از دوکوهه چه خبر دارید آن جا بر شما چه گذشت برای جای خالی چه کسانی زجه می زدید؟مگر آن روزها آنجا بودید مگر می دانید که شهادتنامه ها این  جا امضا می شده؟ از کنار مقر گردان ها  که می گذشتید فاجعه جا ماندن را حس نکردید؟ صدای دعای توسل شهدا گذاشت چشم برهم بگذارید  ؟

در رمل های فکه فرورفته اید تا به قول آوینی بدانید که رمل و ماسه چیست ، بین ابروها رد قناسه چیست ؟ روایت فتح آوینی را با صدای دلنشینش بر مین های فکه نشنیدید؟! آن جا رفتید گردان کمیل را ندیدید؟ تشنه به اسارت رفتن را چشیده اید ؟ از فکه سراغ برادرهایتان را نگرفتید؟فکه از شما نپرسید بعد از شهدا چه کردید؟

به روایت راویان گوش می دادید یا به روایت شهیدان ؟

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت   توسط یک بسیجی  | 

شهید مظلوم

نم سردی از آب بر صورت می زد.شب عملیات کربلای پنج بود.دی ماه سال ۶۵.غواصانی که قرار بود خط دفاعی دشمن را در آن سوی آب گرفتگی شلمچه بشکنند و راه را برای حمله نیروها باز کنند؛لباس پوشیده؛اسلحه در دست و ذکر یا زهرا بر لب؛آماده از زیر قرآن که ردشان کردند؛همدیگر را بوسیدند و یا الله گویان وارد آب سرد شدند.

شب در سکوت خود فرو رفته بود و آن ها به دشمن نزدیک شدند.دقایقی بیشتر به صدور حمله باقی نمانده بود.همه منتظر بودند تا از آب بیرون بزنند و حمله کنند.ناگهان صدای عطسه خفیفی در زیر آب؛توجه بغل دتی های غواص را به خود جلب کرد.نگهبان عراقی؛مشکوک و مضطرب از سنگر کمین بر روی خاکریز کنار آب خارج شد؛اطراف را پایید؛ولی متوجه چیزی نشد و مجددا به سنگر خود بازگشت.

یکی از غواص ها با اشاره به همرزم خود فهماند که هر طوری هست باید از عطسه خود جلوگیری کند وگرنه عملیات لو می رود و نیروها قتل عام می شوند.رزمنده کم سن و سال کرمانی؛سعی کرد جلول عطسه ناخواسته خود را بگیرد.

رمز((یا فاطمه الزهراء)) صادر شد و خط دفاعی مستحکم دشمن در شلمچه به دست غواصان بسیجی شکسته شد.صبح روز بعد؛وقتی که بچه ها برای بیرون آوردن پیکر غواصانی که شب قبل به شهادت رسیده بودند؛رفتند.در نهایت تعجب به صحنه ای تکان دهنده برخورد کردند.

نوجوان کرمانی برای این که بتواند جلوی عطسه خود را بگیرد و از لورفتن عملیات جلوگیری کند؛با دو دست؛بینی و دهان خود را محکم گرفته و آن قدر در زیر آب در این حالت مانده بود که جان از بدن مطهرش برون شده و مظلومانه به شهادت رسیده بود.

با احترامی خاص؛پیکر او را که مچاله شده و در خود پیچیده بود؛از آب درآوردیم و تنها کاری که توانستیم در زیر بارش خمپاره و گلوله برایش انجام دهیم؛این بود که گرداگردش بنشینیم و بر مظلومیتش اشک بریزیم.                                                                                    نقل از ماهنامه فرهنگی فکه

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت   توسط یک بسیجی  | 

بسم رب الشهداء والصدیقین

نیایش پشت خاکریز

الهی!بین ما و گناه؛سیم خاردار بکش و این فاصله را مین گذاری کن...اینک تانک های لشکر بی فرهنگ غرب؛ما را نشانه رفته اند.

خداوندا!آرپی جی ضد گناه عطا کن.پیام فرمانده لشکر از بی سیم ها می آید که دشمن شبیخون زده است.

بار الها!ما را در سنگر فرهنگ پر انتظارمان؛از شر پاتک های مروجان برهنگی و بی فرهنگی؛محافظت بفرما.

الهی!تیرهای مستقیم تفنگ قباحت و زشتی را بر ما کارگر مکن و ما را از تیررس تک تیراندازهای پنهان شده در پشت دیوارهای بی شرمی دور نما.

خدایا!زره تقوا بر وجودمان بپوشان و ما را بر همه سنگرهای غفلت و سستی پیروز بگردان.    الهی امین

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت   توسط یک بسیجی  | 

بسم رب الشهداء والصدیقین

گوشه ای از وصیت نامه شهید احمد رضا احدی(رتبه اول کنکور پزشکی)

چه کسی می داند جنگ چیست؟چه کسی می داند فرود یک خمپاره چند نفر را می درد؟چه کسی می داند هر سوت خمپاره فردا به قطره اشکی بدل خواهد شد و این اشک جگرهایی را خواهد سوزاند.کیست که بداند جنگ یعنی سوختن؛ویران شدن...کیست که بداند جنگ عینی ستم؛یعنی گریز به هر جا؛هر جا که این جا نباشد.یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟جوانم کجاست؟دخترم چه شد؟...

به کدام گوشه تهران نشسته ای؟کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ را ببیند و اخبار جنگ را بشنود.داغ آن دختران معصوم سوسنگرد؛خواهران گل؛آن گل های نازو؛آن اسوه های عفاف که هر کدام در پس رنج های بیکران صحرانشینی و بیابانگردی آرزوهای سال های بعد را در دل می پروراند؛آن خواهران ماه؛مظاهر شرم و حیا را بفهمد که بی شرمان؛دامانشان را آلودند و زنده؛زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.

کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست؟چه کسی در آن کشته شده و در آن دفن گردیده؟چگونه بفهمد؛تانک ها؛هویزه را با ۱۲۰ اسوه از بهترین جوانان له کردند و اصلا چه کسی می داند تانک چیست؟و چگونه سری زیر شنی های آن له می شود؟

آیا می توانید این مساله را حل کنید؟گلوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه خود از فاصله صد متری شلیک می شود و در مبدا به حلقومی اصابت نموده و آن را سوراخ کرده و می گذرد؛معلوم نمایید سر کجا افتاده است؛کدام زن صیحه می کشد؟کدام پیراهن سیاه می شود؟کدام خواهر بی برادر می شود؟آسمان کدام شهر سوراخ می شود؟کدام گریبان پاره می شود؟کدام چهره چنگ می خورد؟کدام در انزوا و خلوت خویش اشک می ریزد؟

یا این مساله را که هواپیمایی با یک و نیم برابر سرعت صوت از ارتفاع ۱۰ متری سطح زمین؛ماشین لندکروزی  را که با سرعت در جاده مهران-دهلران حرکت می کند مورد اصابت موشک قرار می دهد.اگر از مقاومت هوا صرف نظر شود معلوم کنید؛کدام تن می سوزد؟کدام سر می پرد؟چگونه باید اجساد را از درون این آهن پاره له شده بیرون کشید؟چگونه باید آن ها را غسل داد؟چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟چگونه در تهران بمانیم و تنها درس بخوانیم؟چگونه می توانی درها را به روی خودت ببندی؟و چون موش در انبار کلمات کهنه کتاب لانه کنی؟

کدام مساله را حل می کنی؟برای کدام امتحان درس می خوانی؟به چه امیدی نفس می کشی؟کیف و کلاسورت را از چه پر می کنی؟از خیال؟از کتاب؟از لقمه شامخ دکتر؟یا از آدامسی که مادرت هر روز صبح در کیف می گذارد؟

کدام اضطراب جانت را می خلد؟دیر رسیدن اتوبوس؟دیر رسیدن سر کلاس؟نمره آ گرفتن؟دلت را به چه چیزی بسته ای؟به مدرک؟به ماشین؟به قبول شدن در دوره فوق دکترا؟آری پسرک دانشجو!به تو چه مربوط است که خانواده ای در همسایگی تو داغدار شده است؟جوانی به خاک افتاده و در خون شکفت.

آری دخترک دانشجو!به تو چه مربوط است که دختران سوسنگرد را به اشک نشاندند؟و آنان را زده به گور کردند...در کردستان حلقوم کسی را پاره کردند تا کدهای بی سیم را بیابند...به تو چه مربوط است که موشکی در دزفول فرود آید و به فاصله زمانی انتشار نور؛محله ای نابود شود؟و یا کارگری که صبح به قصد کارخانه نورد اهواز خارج شد و دیگر بازنگشت و همکارانش او را روی دست تا بهشت آباد اهواز بدرقه کردند؟

به تو چه مربوط که کودکانی در خرمشهر از تشنگی مردند؟آیا آن جا که کارون و دجله و فرات به هم گره می خورند به دنبال آب گشته ای تا اندکی زبان خشکیده کودکی را تر کنی؟وآنگاه که قطره ای نم یافتی با امیدهای فراوان به بالین آن کودک رفتی تا سیرابش کنی...اما دیدی که کودک دیگر آب نمی خواهد!اما تو اگر قاسم نیستی؛اگر علی اکبر نیستی؛حرمله نیز مباش که خدا هدیه حسین(ع) را پذیرفت و خون علی اصغر را به زمین بازپس نداد و نمی دانم که این خون؛خون خدا؛با حرمله چه می کند؟!

                                 

 |+| نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت   توسط یک بسیجی  | 

شهید باکری:

دعا کنید که خداوند شهادت را نصیب شما کند؛در غیر این صورت زمانی فرا می رسد که جنگ تمام می شود و رزمندگان امروز سه دسته می شوند:

۱)دسته ای راه بی تفاوتی را بر می گزینند و در زندگی مادی غرق می شوند.

۲)دسته ای به مخالفت با گذشته خود برمی خیزند و از گذشته خود پشیمان می شوند.

۳)دسته ای به گذشته خود وفادار می مانند و احساس مسئولیت می کنند که از شدت مصائب و غصه ها دق خواهند کرد.پس از خدا بخواهید که با وصول شهادت از عواقب زندگی بعد از جنگ در امان بمانید؛چون عاقبت دو دسته اول ختم به خیر نخواهد شد و جزء دسته سوم ماندن هم بسیار سخت و دشوار خواهد بود.

 |+| نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت   توسط یک بسیجی 
دل تنگی های شلمچه!

ای شلمچه!از میان شهرهای جهان این تویی که استحقاق انتساب به یاران مهدی(عج) را یافته ای.آری؛تنها تو را ((کربلای جبهه ها))می خوانند و این تاج کرامت تنها زیبنده توست.

تو مسلخ عشق عاشوراییانی هستی که سال ها پس از عاشورای ۶۱ هجری؛ندای هل من ناصر حسین(ع)را لبیک گفتند و بدن های پاره پاره شان در دامن سوزان تو آرام گرفت.

و تو ای شلمچه!                            

چه ها که ندیدی!تو همه آن چه را که در کوچه بنی هاشم گذشت به چشم خود دیدی و در خود مظلومانه و غریبانه گریستی.اکنون بعد از سال ها تو زائرانی یافته ای که از ناکجا آباد می آیند و ماذنه ای شده ای که پس از ۲۰ سال فریاد بلند هیهات منا الذله از ورای گلدسته هایت طنین انداز است...در میان این زائران؛کسانی هستند که محبوب تو؛مهدی موعود(عج) آنان را بیش از همه دوست می دارد.

شلمچه!آنان را از صندلی های چرخ دارشان بشناس؛از دست و پاهای مصنوعی شان.

شلمچه!یقین کن که بر پشت این کره ارض؛هیچ کس از آنان و اولیایشان در نزد خدا و مهدی موعود محبوب تر نیست.ببین!به چشم دل ببین که ملائک چگونه بال هایشان را فرش قدم هایشان کرده اند.

آنان مجاهدان راه خدا هستند و شهدایی که زنده مانده اند تا نشانه های غربت و مظلومیت جنگ را با خود حمل کنند.

شلمچه!با آنان راز بگو.با آنان از رازهایی که در سینه داری بازگو؛آن چه را که با هیچ کس دیگر نگفته ای.

خوشا به حالشان که گمنامان زمین و نامداران آسمانند و بهشت اعلی علیین  ارزانی شان باد که به قافله کربلا الحاق خواهند یافت.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت   توسط یک بسیجی  | 
هویزه

آری اینک سخن از دانشگاهی است که سراسر میهن اسلامی وسعت آن است. دانشگاهی که "هویزه" آزمایشگاه آن بوده و خود گواهی می دهد که چگونه برادران دانشجوی مسلمان در این مسلخ چه بهایی سنگین پرداختند.
راستی اگر دانشگاه در سرزمین به خون نشسته جنوب شهادت نمی خواند، چگونه یارای تطهیر فرهنگ طاغوت را می یافت.و اینک از تقدس روح پاک و مطهر عزیزان ما همانها که درس عشق آموختند و پیام  خویش به ما ارزانی داشتند، دانشگاه در عمق میهن اسلامی شکل گرفته است.

عهد و پیمان بندیم که هرگز خط سرخشان را در دانشگاه ها به دست فراموشی نخواهیم سپرد.

در حماسه هویزه که به عنوان اولین حمله سراسری ایران سازماندهی شده بود، تعداد زیاد شهیدان که از ۲۹ شهر مختلف کشور بودند، موجی از شهادت طلبی در همه کشور ایجاد کرد. بنا به گفته بسیاری از رزمندگان خوزستانی، شهادت حسین علم الهدی که در ماه های شروع جنگ مسؤل تقسیم بندی نیروهای اعزامی سراسر کشور به خوزستان بود و سخنرانیهای آتشین وی که از صدای جمهوری اسلامی در همه جبهه ها و شهرهای خوزستان طنین افکن شد، موجی از شهادت طلبی در استان خوزستان ایجاد کرد. هم چنین خبر شهادت مظلومانه دانشجویان پیرو خط امام که از شهرهای گوناگون بودند، در تمام کشور موجی از شهادت طلبی در جوانان به وجود آورد.

ستاد مشترک ارتش طرحی تهیه کرد که مبنای عملیات نصر ( هویزه ) قرار گرفت. در این طرح چهار مرحله پیش بینی شده بود که در مرحله اول، جفیر و پادگان حمید، در مرحله دوم کوشک و طلائیه و ایستگاه حسینیه و در مرحله سوم خرمشهر آزاد  می شد.  در  مرحله چهارم نیز تک به  داخل خاک عراق به منظور تصرف حومه  بصره ( تنومه ) ادامه می یافت.

عملیات نصر پس از پانزده دقیقه اجرای آتش تهیه در ساعت ۱۰ صبح روز ۱۵ دی ماه سال ۱۳۵۹، با حمله هماهنگ شده تیپ ۳ همدان از محور جاده حمیدیه - سوسنگرد و تیپ ۱ قزوین از جنوب هویزه آغاز شد. تیپ ۳، که حمله خود را از منطقه ابوحمیظه آغاز کرده بود، به سرعت، به سوی مواضع دشمن پیشروی کرد البته تیپ ۱ قزوین در جنوب هویزه با چنین سرعتی عمل نکرد -و طی دو ساعت به کرخه رسید و توانست با استفاده از پل های احداثی دشمن از رودخانه عبور کند و به کرانه جنوبی کرخه کور برسد.در این محور، طی شش ساعت، نیروهای عمل کننده توانستند مناطق جنوبی کرخه کور را آزاد کنند و ضربات سنگینی را بر نیروهای دشمن وارد آورند. نیروهای عراقی که شدیداً غافلگیر شده بودند، با به جا گذاشتن توپخانه خود به دو کیلومتری جنوب کرخه کور عقب نشینی کردند و حدود هشتصد نفر از افراد آنها به اسارت درآمدند، اما به دلیل تأخیر نیروهای محور کارون در عبور از این رودخانه و برخورد آنها به میدان مین، پادگان حمید و منطقه جفیر، که عقبه دشمن محسوب می شدند و از اهداف مرحله نخست بودند، دست نخورده در اختیار دشمن باقی ماندند.

در روز بعد یگان های عراقی با وجود ضربات سختی، که روز پیش متحمل شده بودند، با در دست داشتن پادگان حمید، توان پشتیبانی و تحرک بالایی داشتند. در مقابل، نیروهای خودی سرمست از پیروزی اولیه، دشمن را دست کم گرفتند و از تثبیت مواضع جدید غافل شدند، یعنی تلاشی برای تحکیم موقعیت به دست آمده به عمل نیاوردند.
در ساعت ۱۱، نیروهای لشکر ۱۶ زیر آتش شدید توپخانه دشمن قرار گرفتند و در غرب سوسنگرد، نیروهای دشمن به حرکت درآمدند.حضور هواپیماهای دشمن در آسمان منطقه و بمباران مواضع نیروهای خودی اوضاع را آشفته کرد، به طوری که تانک های عراق به هزار متری محل استقرار تیپ رسیدند و شدیدترین نبرد تانک ها در طول جنگ بین لشکر ۱۶ زرهی ایران و لشکر ۹ زرهی عراق در گرفت که تا ساعت ۴ بعدازظهر هم چنان ادامه یافت.
در این ساعت، فرمانده یکی از گردان های لشکر ۱۶ زرهی برای تجدید قوا و اقدام مجدد، دستور یک خیز عقب نشینی را صادر کرد که با رسیدن دستور به گردان، تمام نیروهای زرهی مستقر در منطقه به سرعت صحنه را ترک کردند و به جای یک گام، چندین گام عقب نشستند. در همین هنگام که نظم نیروها مختل شده بود، هواپیماهای نیروی هوایی ارتش در آسمان منطقه ظاهر شد و به جای مواضع دشمن، مواضع نیروهای خودی را بمباران کردند. بدین ترتیب، اوضاع بیش از پیش به ضرر نیروهای خودی ادامه یافت.

از سوی دیگرنیروهای پیاده سپاه، که حدود ۱۵۰۰ متر جلوتر از تانک ها می جنگیدند، از دستور عقب نشینی بی خبر بودند. البته، افزون بر فاصله مزبور، دو عامل گرد و غبار صحنه نبرد، که دید نیروهای پیاده را بسیار کاهش داده بود و وجود تانک ها در صحنه، که از عقب نشینی نیروهای زرهی به جا مانده بودند و این طور نشان می دادند که آنها هنوز در حال مقاومت اند، نیز در عدم آگاهی نیروهای پیاده مؤثر بود. بدین ترتیب، در پی عقب نشینی قوای زرهی خودی، نیروهای پیاده سپاه در منطقه به جا ماندند و به محاصره تانک های دشمن در آمدند.
مسعود انصاری یکی از بازماندگان این واقعه می نویسد:
« تعدادی از تانک های چیفتن در صحنه بودند و ما خیال می کردیم که ارتش هنوز دارد مقاومت می کند... یکی از تانک های عراقی در جاده به بیست سی متری ما رسید، حسین [علم الهدی] با اشاره به من گفت:  برجک تانک را بزن. من هم زدم و خود حسین هم زد. دو تانک دیگر نیز با آر.پی.جی. زده شد و برای چند دقیقه پیشروی آنها متوقف گردید. در این عملیات، با وجود این که ما بی سیم داشتیم، ارتش عقب نشینی اش را به ما خبر نداد. من خودم چندین بار معرف شکر را صدا زدم که جریان چیست؟ گفت: "به گوش باش" چندبار دیگر صدا زدم، گفت: ,,تیپ 1 دارد تغییر موضع می دهد. بعد از چند دقیقه دیگر ارتباط ما قطع شده تا این که محاصره شدیم. همه بچه ها مقاومت کردند. چنان که در کانال کوچکی کنار جاده بیش از پنجاه نفر شهید شدند»

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت   توسط یک بسیجی  | 
طلائیه

حدود ۴۵ کیلومتر از جاده اهواز-خرمشهر را که طی کنید؛به سه راهی برمی خورید با نام طلائیه و یک جاده فرعی؛شما را به سمت غرب تا نزدیکی مرز ایرن و عراق می برد.زمین طلائیه؛هموار و سطح آن پوشیده از خاک و رسوب نمک است و در زمان بارندگی؛با طغیان آب هور بیشتر طلائیه هم زیر آب می رود.

طلائیه آن روزها پر بود از میدان مین و موانع غیر طبیعی و به عنوان محور اصلی برای هدایت و حفظ پیروزی در عملیات خیبر؛منطقه ای کلیدی محسوب می شد.هدف از این عملیات؛از بین بردن نیروهای سوم سپاه عراق  و تامین جزایر مجنون شمالی و جنوبی بود.مرحله اول عملیات در سوم اسفند ماه ۱۳۶۲ با درهم شکستن خطوط دشمن در همه محورها همراه بود.در روز چهارم عملیات؛بخشی از نیروها در شهر القرنه؛یکی از شهرهای مرزی عراق حضور یافتند و مردم شهر با مشاهده آنان به استقبال آمده و سر راه آن ها گوسفند قربانی کردند.مرحله دوم عملیات برخلاف مرحله اول؛با آتش سنگین دشمن همراه بود؛طوری که شهید میثمی که در آن جا حاضر بود می گفت:هر کس در طلائیه ایستاد؛اگر در کربلا هم بود می ایستاد.شهید خرازی؛فرمانده لشکر امام حسین(ع) در شب عملیات تمامی نیروهای تحت امر خود را فراخواند و در تاریکی شب و فضایی مملو از معنویت به حاضرین گفت:امشب شب عاشوراست.ما با تمام توان به لشکر دشمن خواهیم زد.هر کس می تواند بماند و هر کس نمی تواند؛آزاد است که برود.آن شب نیروهای لشکر در طلائیه شب خونینی را پشت سر گذاشتند.صبح فردا؛فرمانده لشکر که در خط مقدم درگیری حضور داشت؛بر اثر اصابت ترکش دست خود را از دست داد.در مرحله سوم عملیات؛در یک برآورد؛دشمن نزدیک به یک میلیون گلوله توپ و خمپاره استفاده کرد.جنگ در جزایر با توجه به توان خودی و دشمن؛به دور از محاسبات نظامی بودو تنها معنویت و روحیه بالای رزمندگان بود که باعث مقاومت آن ها می شد.در این نبرد بود که حاج محمد ابراهیم همت به شهادت رسید.

حمید باکری-قائم مقام لشکر عاشورا-جلوه ای دیگر از حماسه مقاومت را در صحنه نبرد خیبر به نمایش گذاشت.پس از شهادت باکری؛جسد او و همرزمانش در همان جا بر زمین ماند.به دنبال این امر؛فرماندهی قرارگاه به برادر او؛مهدی باکری؛فرمانده لشکر عاشورا تکلیف می کند که جسد برادرش را به عقب منتقل کند.اما او چنین می گوید:هر وقت جسد سایر شهدا به عقب منتقل شود جسد حمید را نیز برمی گردانیم.رژیم عراق پس از ناامیدی از باز پس گیری جزایر شمالی و جنوبی مجنون؛دیوانه وار به شروع به بمباران شیمیایی کرد و شدت آن به حدی بود که حتی یگان های خودش نیز از این بمباران بی نصیب نماندند.

رفته رفته؛تفحص پا گرفت و بچه ها؛هر روز نقاط بسیاری را در طلائیه برای پیدا کردن اجساد؛زیرو رو می کردند.پس از عملیات خیبر؛عملیات بدر به منظور تسلط بر جاده بصره-العماره و راهیابی به مرکز اصلی هورهای غرب دجله به اجرا درآمد.پس از عبور از رودخانه دجله؛نیروها با روشن شدن هوا تحت فشار شدید دشمن قرار گرفتند و در این میان تنها مهدی باکری و جمع معدود یاران وفادارش به نبرد ادامه دادند.به مرور؛با حاد شدن وضعیت؛فرمانده لشکر عاشورا به به صورت تک تیرانداز و آرپی جی زن وارد عمل شد و در این حین بر اثر اصابت تیر به پیشانی اش جراحت سنگینی برداشت و برای درمان به عقب انتقال یافت.در این وقت؛دشمن با نزدیک شدن به رودخانه دجله و مشاهده قایقی که جسم نیمه جان باکری در میان آن بود؛آن را با آرپی جی مورد اصابت قرار داد و به این ترتیب؛دجله؛جنازه سوخته شهید مهدی باکری را به منطقه نامعلومی برد.عملیات بدر؛جایگاهی ویژه در ارتقاء و رشد ابعاد فکری و عملی سازمان رزم نیروهای ایرانی دربرداشت و دورنمایی را ترسیم کرد که بعدها فتح فاو؛بخشی از ثمره آن بود.

اکنون سال ها از جنگ می گذرد و سال هاست که دیگر در طلائیه و مناطق عملیاتی اطراف آن پیکر شهیدی پیدا نشده است.شهید علی محمودوند و دوستانش در تفحص همه جنازه های گمشده را پیدا کرده اند!اما شب هنگام؛وقتی هور در تاریکی فرومی رود و طلائیه آهنگ خفتن می کند؛هنوز می توان از این سرزمین صدای گام های شهیدان و آوای رحیلشان را شنید...

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت   توسط یک بسیجی  | 
خرمشهر  

خرمشهر، دو حماسه‌ را در خود جای‌ داده‌ است‌:حماسه ‌مقاومت‌ خرمشهر و حماسه ‌ آزادی‌ خرمشهر. آزادی‌ خرمشهر یك‌ حماسه‌ بزرگ‌ است‌؛زیرا به‌ ملتی‌ آموخت ‌كه‌ می‌توانند شكست‌ را مقدمه‌ یك‌ پیروزی فراموش‌ ناشدنی‌ قراردهند و باز هم‌، عزت‌، استقلال‌ و آزادی‌ِ تعیین‌ سرنوشت‌ را تجربه‌ كنند.اما در مقایسه‌، اولی‌ عظیم‌تر، مهم‌تر و تعیین‌ كننده‌تر است‌. اصولاًوقوع‌ حماسه ‌ دوم‌ مرهون‌ وقوع‌ حماسه‌ اول‌ است‌.اگر خرمشهر بدون‌ مقاومت‌ اشغال‌ می‌شد،سرنوشتی‌دیگر برای‌ جنگ‌ تحمیلی‌ رقم‌ می‌خورد و نوبت‌ به‌ عملیات‌بیت‌المقدس‌ و آزادی‌ خرمشهر نمی‌رسید. اگر بررسی‌ كنیم‌ كه‌ چراجنگ‌ تحمیلی‌ در روندی‌ بر خلاف‌ آن‌ چه‌ طراحانش‌ رقم‌ زده‌ بودندجلو رفت‌،مقاومت‌ خرمشهر مهم‌ترین‌ عاملی‌ است‌ كه‌ ازهمان ‌وهله ‌اول‌،این‌ بررسی‌ را شكل‌ می‌دهد.
در خيال خرمشهر که کنار کارون آرام نشسته بود، هيچ صداى خمپاره اى نبود. نخلستان هايش صداى چرخ هاى تانک را تا آن روز نشنيده بود،تا شهريور ماه ۵۹ که خرمشهر، خونين شهر شد.پس از گذشت روزهاى تاريک و پر دود اسارت، در سوم خرداد ۱۳۶۱ شهر از اشغال درآمد.خرمشهر نخل هاى سوخته، نخل هاى بى سر...
مقاومت‌ سی‌ و پنج‌ روزه ‌خرمشهر،اراده ‌ جنگ‌ را در نظامیان‌بی‌محابای‌ عراقی‌ متزلزل‌ كرد و به‌ آن ها كه‌ ابتدا تصور برخورد با یك‌وضعیت‌ ساده‌ و متلاشی‌ شده‌ را داشتند فهماند كه‌ اشغال‌ آسان ‌نخواهد بود و در هر قدم‌ باید متحمل‌ خسارات‌ عدیده‌ای‌ شوند.

خرمشهر، شقايقي خون‌رنگ است كه داغ جنگ در سينه دارد… داغ شهادت. ويرانه‌هاي شهر را قفسي در هم شكسته بدان كه راه به آزادي پرندگان روح گشوده است تا بال در فضاي شهر آسماني خرمشهر باز كنند.
مسجد جامع خرمشهر،قلب شهر بود كه مي‌تپيد و تا بود مظهر ماندن و استقامت بود.مسجد جامع خرمشهر،مادري بود كه فرزندان خويش را زير بال و پر گرفته بود و در بي‌پناهي پناه داده بود و تا بود مظهر ماندن و استقامت بود و آنگاه نيز كه خرمشهر به اشغال متجاوزان در‌آمد و مدافعان ناگزير شدند كه به آن سوي شط خرمشهر كوچ كنند باز هم مسجد جامع، مظهر همه آن آرزوهايي بود كه جز در پازپس‌گيري شهر برآورده نمي‌شد. مسجد جامع، همه خرمشهر بود
.
خرمشهر از همان آغاز،خونين‌شهر شده بود.خرمشهر خونين‌شهر شده بود تا طلعت حقيقت از افق غربت و مظلوميت رزم‌آوران و بسيجيان غرقه در خون ظاهر شود.و مگر آن طلعت را جز از منظر اين آفاق مي‌توان نگريست؟آنان در غربت جنگيدند و با مظلوميت به شهادت رسيدند و پيكرهاشان زير شني تانك هاي شيطان تكه تكه شد و به آب و باد و خاك و آتش پيوست.اما… راز خون آشكار شد و راز خون را جز شهدا درنمي‌يابند.

وقتي كه كار آن همه دشوار شد كه ماندن در خرمشهر معناي شهادت گرفت، هنگام آن بود كه شبي عاشورايي برپا شود و كربلائيان پاي در آزموني دشوار بگذارند…اين ويرانه‌ها كه به ظاهر زبان دركشيده‌اند و تن به استحاله‌اي تدريجي سپرده‌اند كه در زير تازيانه باد و باران روي مي‌دهد شاهدند كه عشق چگونه از ترس فراتر نشسته است.
كربلا مستقر عشاق است و شهيد سيد محمد علي جهان‌آرا چنين كرد تا جز شايستگان كسي در آن استقرار نيابد. شايستگان، آنانند كه قلبشان را عشق تا آنجا آكنده است كه ترس از مرگ، جايي براي ماندن ندارد. شايستگان جاودانند؛ حكمرانان جزاير سرسبز اقيانوس بي‌انتهاي نور نور كه پرتوي از آن همه كهكشان هاي آسمان دوم را روشني بخشيده است
.

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت   توسط یک بسیجی  | 
شلمچه  

شلمچه را نمی شود بنویسی! شلمچه را باید ببینی؛ باید لمس کنی؛ و آوای ملکوتی اش را بشنوی... تا سرمست شوی.

چشمانت را ببند. اینجا شلمچه است! و تو درست وسط میدان "جهاد" ایستاده ای. عطر ملایمی مشامت را می نوازد. رو کن به کربلا؛ نه! آن سو نیست، این طرف، این طرف را نگاه کن کربلا آنجاست. نه! کمی صبر کن، آنطرفتر، آهان همین جا، شاید هم آنجا! وای چه می گویم... اینجا همه اش کربلا است! دست را بر سینه ات بگذار و آهسته زمزمه کن...

اينجا شلمچه است. سرزمينى كه بايد براى رفتن به آنجا پاك پاك باشى. دستانت راهى را به من نشان مى دهد كه اگر آن را مستقيم بروم به قطعه اى از بهشت مى رسم؛ جايى كه در دستان هر شهيد سيب سرخى است كه جوانان را به ميهمانى تعبد سبز مى برد. يك ايست و يك صلوات آرام كه بفرستى دلت غوغا مى كند؛ همچون كاروان هاى پرجوش و خروش بسيجيانى كه آمده اند با پيام آورنو عهد و پيمان ببندند...

در دوران دفاع مقدس؛شلمچه نزديك ترين راه براى تصرف يا نزديك شدن به شهر بصره بود. پس از فتح خرمشهر به منظور تهديد شهر بصره عمليات رمضان در اين منطقه انجام شد.تدابير دشمن، پشتيبانى بى سابقه حاميان عراق و عدم درك طرف ايرانى از دگرگونى سريع در توان نظامى عراق و افزايش كمى و كيفى آن موجب شد عمليات رمضان در ميان ناباورى با ناكامى مواجه شود.در اين موقعيت دشوار، عمليات كربلاى ۴- كه سپاه پاسداران از مدت ها قبل طرح ريزى و آماده سازى كرده بود- براى اجرا آماده شد. اما تنها به فاصله ۲۴ ساعت پس از شروع عمليات، به دليل هوشيارى دشمن و وضعيت جديدى كه در خطوط درگيرى به وجود آمد، فرمانده كل سپاه دستور توقف عمليات را صادر كرد. در واقع با توجه به افشاى عمليات براساس اطلاعاتى كه آمريكا به عراق داده بود و استفاده عراق از تجارب عمليات فاو، امكان پيروزى در عمليات از ميان رفت. عراقى ها بلافاصله از آمريكايى ها به دليل واگذارى اطلاعات اساسى به اين كشور براى مقابله با عمليات ايران، تشكر كردند.

عمليات كربلاى ۵ در ساعت ۳۵/۱ مورخ ۱۹/۱۰/۱۳۶۵ با اعلام رمز يازهرا (ع) به يگان هاى خط شكن آغاز شد.عمليات در شب دوم در حالى ادامه يافت كه دشمن با آگاهى از تلاش اصلى فرماندهى عمليات، يگان هايى را كه به فاو و ساير مناطق عملياتى برده بود، به سرعت به منطقه شلمچه منتقل كرد.

در روزها و شبه ای بعد نیز ، رزمندگان خودی طی درگیری‌های متعدد توانستند علاوه بر استقرار در شرق نهر جاسم، قسمتی از غرب این نهر را به عنوان "سرپل" به دست آورند.
متقابلاً، دشمن در حالی که تلفات بسیاری را متحمل شده و زمین ارزشمند شرق نهر جاسم را از دست داده بود، با تداوم عملیات در غرب این نهر و پذیرش تلفات بیشتر، سرانجام برای جلوگیری از پیشروی قوای نظامی سپاه پاسداران، تعداد زیادی از یگان‌های خود را وارد منطقه کرد.
در این میان، با توجه به مشکلات، موانع و کمبودهای موجود به نظر می‌رسید تداوم عملیات در غرب نهر جاسم و دستیابی به کانال زوجی به سهولت امکان‌پذیر نیست. بنابراین، در تاریخ ۷/۱۱/۱۳۶۵مقرر شد مهلت دوهفته‌ای به یگان‌های عمل کننده -فرصت بازسازی و تجدید قوا - داده شود تا آمادگی لازم را برای ادامه عملیات بیابند.
در شامگاه مورخ ۳/۱۲/۱۳۶۵ مرحله تکمیلی عملیات آغاز شد و نیروها با پیشروی در محور نهرجاسم موفق گردیدند چهارراه شلمچه را به تصرف خود درآوردند. متقابلاً، دشمن نیز با فرارسیدن صبح، علاوه بر انجام سه مورد پاتک - همراه با استفاده از سلاح شیمیایی - خطوط خود در این محور را تقویت کرد.
در ادامه عملیات، نیروهای خودی موفق شدند تا روز 13/12/1365 ضمن پیشروی در غرب کانال ماهی و تصرف هلالی شکل شوم و نیز تسخیر یکی از مستحکمترین قرارگاه‌های دشمن در منطقه، به انهدام نیروهای دشمن بپردازند.یاد شهدای این عملیات پیروزمندانه گرامی باد.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت   توسط یک بسیجی  | 
                                                         فرماندهان جنگ

جنگ هشت ساله خیلی زود توانست فرماندهانش را پیدا کند.این فرماندهان جوان که متوسط سنی شان ۲۵ سال بود؛توانستند ده ها هزار نیروی داوطلب جنگی را سازماندهی و روانه جبهه ها کنند.به طور مثال در عملیات خیبر ۳۰۰ گردان نیروی داوطلب؛توسط همین فرماندهان جوان رهبری شدند.

فرماندهان جوان ایرانی؛هیچ تمایلی به نظامی شدن نداشتند.در حالی که با شروع جنگ زندگی شخصی را رها و راهی جبهه ها شدند.این در شرایطی بود که قریب به اتفاق آن ها دوره نظامی کلاسیک را نگذرانده بودند.در مقابل؛ژنرال های عراقی همگی دوره دانشکده افسری و ستاد را طی کرده بهدانشکده های علوم نظامی انگلیس یا شوروی سابق اعزام شده بودند.در میان فرماندهان ایران تنها یکی شان-یوسف کلاهدوز-دوره دانشکده افسری را گذرانده بود.فرماندهان ایرانی آن قدر جوان بودند که حتی نتوانستند دوره تحصیلات دانشگاهی خود را به پایان برسانند.اما این جوانان بی نام و نشان که بودند و چگونه پا به عرصه نبرد گذاشتند؟

 

بهشتی جبهه ها

حسن باقری؛استراتژیست فرماندهان ایرانی در ۲۵ اسفند ۱۳۳۴ در جنوب تهران به دنیا آمد.در خرداد ماه ۱۳۵۸ پس از اخذ دیپلم ادبی؛در رشته حقوق قضایی دانشگاه تهران قبول شد و در اوایل سال ۱۳۵۹ به عضویت سپاه درآمد.با شروع جنگ؛واحد اطلاعات و عملیات سپاه را سازماندهی کرد و سرانجام در نهم بهمن ماه ۱۳۶۱ در خط مقدم؛هدف گلوله خمپاره قرار گرفت و در ۲۷ سالگی به شهادت رسید.شهید باقری در تمام مدت حضورش در جنگ؛تنها یک بار و آن هم به مدت پنج روز برای ازدواج از جبهه ها جداشد.

 

کوهی که گم شد

احمد متوسلیان در سال ۱۳۳۲ در یکی از محلات جنوب شهر تهران بهدنیا آمد.در سال ۱۳۵۱ در رشته برق دیپلم گرفت.با پیروزی انقلاب به گردان دوم سپاه پیوست و فرماندهی آن را به عهده گرفت.فتح سنندج اوج هنرنمایی احمد و همرزمانش در مقابله با اشرار غرب کشور بود.در شب هفدهم بهمن ماه ۱۳۶۰؛خبر تشکیل یکی از قدرتمندترین یگان های زمینی سپاه توسط او در قرارگاه کربلا اعلام شد و دوکوهه شد خانهبسیجیانی که برای جنگ عازم جبهه ها می شدند.بلافاصله احمد با همرزمانش؛طرح بزرگترین عملیات نظامی تا آن زمان را پی ریزی کرد که باعث آزادسازی کامل خرمشهر شد.او در ظهر روز ۱۴ تیر ماه ۱۳۶۱ توسط شبه نظامیان مارونی دستگیر شد.از آن روز تا به حال تمام بسیجیان لشکر ۲۷محمد رسول ا...(ص)و مردم؛چشم انتظار آزادی او و همرزمانش هستند.

سر لشگر پاسدارحاج احمد متوسليان

خاک پای بسیجی ها

محمد ابراهیم همت با تشکیل تیپ ۲۷ محمد رسول ا...(ص) به هراه احمد متوسلیان؛یکی از قدرتمند ترین یگان های زمینی ایران را پس از او فرماندهی کرد.او در سال ۱۳۳۲ در شهرضای اصفهان به دنیا آمد.پس از شروع جنگ به جبهه ها شتافت و در عملیات فتح المبین؛مسئولیت قسمتی از عملیات را بر عهده گرفت.پس از اسارت احمد متوسلیان در لبنان؛فرماندهی تیپ ۲۷ را  بر عهده گرفت و با ارتقاء آن به لشکر تا زمان شهادت؛فرماندهی آن را بر عهده داشت.این فرمانده جوان بر خلاف رویه معمول در ارتش های دنیا می گفت:من خاک پای بسیجی ها هم نمی شوم.ای کاش من یک بسیجی بودم و در سنگر نبرد از آنان جدا نمی شدم.او در ۲۴ اسفند ۱۳۶۲ برای آوردن نیروی کمکی به جزیره مجنون رفته بود که با انفجار گلوله توپ در کنارش به شهادت رسید.همت در آن زمان ۲۸ ساله بود.

مهدی باکری

به سال ۱۳۳۳ ه.ش در شهرستان میاندوآب در یك خانواده مذهبی و باایمان متولد شد. در دوران كودكی، مادرش را – كه بانویی باایمان بود – از دست داد.شهید باكری با استعداد و دلسوزی فراوان خود توانست در عملیات فتح‌المبین با عنوان معاون تیپ نجف اشرف در كسب پیروزی ها موثر باشد. در این عملیات یكی از گردانها در محاصره قرار گرفته بود، كه ایشان به همراه تعدادی نیرو، با شجاعت و تدبیر بی‌نظیر آنان را از محاصره بیرون آورد. در همین عملیات در منطقه رقابیه از ناحیه چشم مجروح شد و به فاصله كمتر از یك ماه در عملیات بیت‌المقدس (با همان عنوان) شركت كرد و شاهد پیروزی لشكریان اسلام بر متجاوزین بعثی بود.
در مرحله دوم عملیات بیت‌المقدس از ناحیه كمر زخمی شد و با وجود جراحت هایی كه داشت در مرحله سوم عملیات، به قرارگاه فرماندهی رفت تا برادران بسیجی را از پشت بی‌سیم هدایت كند.
در عملیات رمضان با سمت فرماندهی تیپ عاشورا به نبرد بی‌امان در داخل خاك عراق پرداخت و این بار نیز مجروح شد، اما با هر نوبت مجروحیت، وی مصممتر از پیش در جبهه‌ها حضور می‌یافت و بدون احساس خستگی برای تجهیز، سازماندهی،‌ هدایت نیروها و طراحی عملیات، شبانه‌روز تلاش می‌كرد.
در عملیات مسلم بن عقیل با فرماندهی او بر لشكر عاشورا و ایثار رزمندگان سلحشور، بخش عظیمی از خاك گلگون ایران اسلامی و چند منطقه استراتژیك آزاد شد.
نقش شهید باكری و لشكر عاشورا در حماسه قهرمانانه خیبر و تصرف جزایر مجنون و مقاومتی كه آنان در دفاع پاتكهای توانفرسای دشمن از خود نشان دادند بر كسی پوشیده نیست.
در مرحله آماده‌سازی مقدمات عملیات بدر، اگرچه روزها به كندی می‌گذشت اما مهدی با جدیت، همه نیروها را برای نبردی مردانه و عارفانه تهییج و ترغیب كرد و چونان مرشدی كامل و عارفی واصل، آنچه را كه مجاهدان راه خدا و دلباختگان شهادت باید بدانند و در مرحله نبرد بكار بندند، با نیروهایش درمیان گذاشت.

سردار شهيد مهدي باكري

دکتر مهدی چمران

دکتر چمران در سال ۱۳۱۱ در محله بازار آهنگرهای تهران به دنیا آمد.در سال ۱۳۳۷ پس از اخذ مدرک دکترای الکترونیک و فیزیک پلاسما در آمریکا؛انجمن اسلامی دانشجویان آمریکا را تاسیس کرد و به همین خاطر رژیم پهلوی بورسیه تحصیلی وی را قطع کرد.پس از قیام ۱۵ خرداد؛مصطفی مسئولیت تعلیم مبارزات مبارزان ایرانی را بر عهده می گیرد.او سپس راهی لبنان می شود و پس از انقلاب به ایران باز می گردد.او در سمت معاون نخست وزیر به تلاش شبانه روزی در انقلاب پرداخت و در ماجرای پاوه بود که عزم آهنین خود را به نمایش گذاشت.در شبی مخوف که گروهک های ضد انقلاب اکثر پاسداران را به شهادت رسانده و پاوه را در دست گرفته بودند؛با شجاعت فراوان توانست محاصره دشمن را بشکند.چمران سپس به نمایندگی امام در شورای عالی دفاع منصوب شد و پس از آن نمایندگی مردم تهران در اولین دوره مجلس شورای اسلامی را بر عهده گرفت.با شروع جنگ؛مصطفی با کسب اجازه از امام؛ستاد جنگ های نامنظم را سازماندهی کرد و پس از آزادسازی دهلاویه و سوسنگرد؛بالاخره در منطقه دهلاویه به آرزوی دیرین خود رسید.

سردار لاله ها

شیر خط شیر

حسین خرازی در سال ۱۳۳۶ در یکی از محله های فقیر نشین اصفهان به دنیا آمد.در غائله کردستان بعد از شجاعت هایی که در زمینه آزاد کردن سنندج از خود نشان داد؛در سمت فرماندهی گردان ضربت که قوی ترین گردان آن زمان محسوب می شد؛وارد عمل گردید.در جبهه های جنوب به سمت فرمانده اولین خط دفاعی که در جاده آبادان-اهواز تشکیل شده بود منصوب گشت.در عملیات حصر آبادان فرماندهی جبهه دارخوین را بر عهده داشت.پس از عملیات طریق القدس و رسمیت یافتن تیپ امام حسین(ع)؛در عملیات های رمضان؛والفجر مقدماتی؛والفجر یک و خیبر فرماندهی لشکر امام حسین(ع) را بر عهده داشت.او در عملیات خیبر یک دست خود را بر اثر اصابت ترکش از دست داد.در عملیا  ت والفجر۸ لشکر او؛لشکر گارد ریاست جمهوری عراق را به تسلیم واداشت.این فرمانده ۲۹ ساله سرانجام در عملیات کربلای۵ در شلچه در حالی که بیش از سی بار ترکش خورده بود به شهادت رسید.

شهيد حاج حسين خرازي

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت   توسط یک بسیجی  | 
فکه

ماجرای فکه دو روایت متفاوت دارد و نه تنها متفاوت که متضاد.روایتی حاکی از شکست و روایتی سرشار از پیروزی و شگفت؛که در اینجا هر دو روایت منطبق بر واقع است.آری فکه یادآور شکست است؛شکست یک حرکت نظامی.تلاشی که به فتح خاک منجر نشد و از طرفی شاهد یک پیروزی خیره کننده است.پیروزی ارزش های بلند الهی و انسانی.فکه از یک سو محل فروافتادن اجساد و از سویی دیگر خاستگاه عمیق ترین و شور انگیزترین گرایشات ربانی انسان است؛درست مثل کربلا.

فكه

روایت اول

 فکه نام منطقه ای است واقع در شمال غربی استان خوزستان که از غرب به خط مرزی ایران و عراق؛از شمال به منطقه چنانه و از جنوب به منطقه چزابه محدود می شود.فکه یکی از محورهای اصلی تجاوز ارتش عراق به شمال خوزستان بود.عراقی ها با عبور از این محور توانستند خود را تا کنار رودخانه کرخه برسانند و به جاده اهواز-اندیمشک نزدیک شوند.در آغاز جنگ وقتی فکه سقوط کرد پاسگاه های واقع در آن محاصره شدند و نیروهای مستقر در آن ها با زدن به بیابان عقب نشینی کردند.اما در هنگام عقب نشینی راه را گم کرده و در اثر تشنگی شهید شدند.

در طول نبرد هشت ساله؛دو عملیات وسیع نظامی و دو عملیات محدود در منطقه فکه به اجرا درآمد.عملیات های والفجر مقدماتی در بهمن ۱۳۶۱ و والفجر یک در فروردین ماه ۱۳۶۲ به عنوان حرکت های بزرگ نظامی جمهوری اسلامی ایران در تاریخ دفاع مقدس ثبت شده است.و عملیات های ظفر ۴ و عاشورای ۳ که به ترتیب در تیر ماه و مردادماه ۱۳۶۴ انجام شدند؛حرکت های محدودی بود که صرفا به منظور انهدام یگان های رزمی دشمن در منطقه به مرحله اجرا در آمد.

عملیات والفجر مقدماتی با هدف تصرف پل غزیله و دست یابی به شهر العماره راس ساعت ۳۰/۲۱ روز ۱۸/۱۱/۶۱ به اجرا درآمد.گرچه در این عملیات یگان های زرهی عراق در برابر دلاورمردی رزمندگان متحمل آسیب شده؛اما در نهایت نیروهای خودی ناچار به عقب نشینی شدند.دو ماه بعد در روز ۲۱/۱/۶۲ عملیات والفجر یک در منطقه شمالی فکه و با هدف تهدید شهر العماره آغاز شد و بعد از چند روز بدون دست یابی به اهداف از پیش تعیین شده خاتمه یافت.در عملیات ظفر ۴ و عاشورای ۳ نیز که در تابستان ۱۳۶۴ در منطقه فکه به اجرا درآمد دستاورد چشمگیری به همراه نداشت.این همه ماجرای نظامی فکه است.

MAGHTAL___13

 

وقتی قدم به خاک فکه می گذاری و نگاهت را روی تپه ها و رملستان های آن می لغزانی؛بهت و حیرتی غریب فضای دلت را میگیرد.غمی بزرگ بر جانت می افتد و احساس حقارت همه وجودت را تحت تاثیر قرار می دهد.یک بیابان و چند تپه ماهورو فرشی از سیم خاردار و مین و باد گرمی که آرام آرام در پیچ و خم تپه ها در حرکت است.نه؛این ها نمی تواند آدمی را تا این حد در ماتم خویش بنشاند.عطر دل انگیزی که در این فضا می پیچد از خاک و آهن نیست.این شن های روان نمی توانند زانوان هستی آدمی را این چنین به لرزه افکنند.باید چشم و گوش دیگر داشت و با احساسی دیگر به دنبال ماجرا بود.فضای سنگین فکه؛یادگار ارواح بلندی است که سالیان پیش همه عشق را به شهادت جانبازی خویش فراخواندند.انسان های پاک که حلاج وار با خون خویش وضوی عشق کردند و سر به سجده شکر بردند.این است اصل ماجرا.این است راز بزرگ سرزمین های شن روان؛این است فکه.فکه یعنی نسیم آخرین آوینی و یزدان پرست؛یعنی پرواز سکوی غلامی ها؛موسوی؛حیدری؛تشت زرین؛صابری ها؛دهقان؛احمدی پور و...

 

MAGHTAL___20

 

شواهد و قراین این گونه نشان می دهد که در صد زیادی از رزمندگان دشت فکه نوجوانان بوده اند و اکثر شهدایی که بعدا در عملیات تفحص از این سرزمین کشف شدند نیز از سن و سال کمی برخوردار بودند.ماجرا آن گاه شنیدنی می شود که با روحیات و گرایش های معنوی آنان قبل از عملیات آشنا شدیم.به اعتراف همه فرماندهان و آن هایی که سالیان سال در در عملیات ها حضور داشتند حالت معنوی و روحانی موجود در میان رزمندگان فکه در کمتر عملیاتی مشاهده شده است.سید حسین سید مراد شهادت می دهد:

خدا شاهد است این را بدون هیچ بزرگ نمایی و غلوی می گویم.من می دانستم که عملیاتی که پیش رو داریم خیلی سخت است و طاقت فرسا؛اما وقتی به چهره معصوم بچه ها خیره می شدم و یا هق هق گریه های نیمه شب آن ها را می شنیدم روحیه می گرفتم.با این که کم سن و سال بودند اما همه آرزویشان این بود که خدا آن ها را ببخشد و شهادت را نصیبشان کند.

عبدالمجید حلمی نیز از حال و هوای شهادت در عملیات والفجر مقدماتی خاطره ای دارد:

روز عملیات یکی از بچه های اطلاعات آمد پیشم و گفت می خواهم بروم عروسی کنم.شما یک فرصتی به من بده.مانده بودم چه تصمیمی بگیرم.مرخصی ها لغو شده بود.به این نتیجه رسیدم که بگویم برود.راه افتاد و رفت.بین راه بچه های گردان را دید.از آن ها پرسیده بود می خواهید کجا بروید؟آن ها گفته بودند کجای کاری؟امشب عملیات است.نمی دانی؟سراغ من آمد؛شروع کرد به دعوا و گفت تو می دانستی عملیات است چرا به من مرخصی دادی؟نه می خواهم بمانم.رفت جلو و صبح شنیدم شهید شد.

در جریان عملیات والفجر مقدماتی تعدادزیادی از نیروها درون یک شیار که از تلاقی دو تپه ماهور تشکیل شده بود؛در محاصره عراقی ها گرفتار می شوند.داخل شیار با مین های والمری فرش شده است.تعدادی از بچه ها در برخورد با مین به شهادت رسیده و تعدادی مجروح می شوند.مابقی سعی می کنند در سینه کش تپه های رملی پناه گیرند.سنگرهای کمین دشمن که بر روی شیار تسلط کامل داشته اند؛باران گلوله را راهی شیار می کنند.هر لحظه بر تعداد شهدا و مجروحین افزوده می شود.در این حال رزمندگان محاصره شده ۳ روز در بدترین شرایط مقاومت می کنند.در پایان سیل گلوله؛خمپاره و شلیک های تانک  و دوشکا قامت های برافراشته شیار را در خاک و خون می غلطانند.بعد از چند روز وقتی عراقی ها وارد شیار می شوند سراغ مجروحین رفته و بسیاری از آنان را به شهادت می رسانند.اما یکی از حزن انگیزترین و در عین حال زیباترین پرده نمایش فکه؛ماجرای گردان حنظله است.سیصد تن از رزمندگان این گردان درون یکی از کانال ها به محاصره نیروهای عراقی در می آیند.آن ها چند روز و صرفا با تکیه بر ایمان سرشار خود به مبارزه ادامه می دهند و به مرور همگی توسط آتش دشمن و با عطش مفرط به شهادت می رسند.عراقی ها مدام به وسیله بلندگو از آن ها می خواهند که خود را تسلیم کنند.اما هر بار که صدای بلندگو به هوا برمی خیزد فریاد تکبیر بچه ها فضا را عطرآگین می کند.شهید علی محمودوند از بازماندگان کانال حنظله این گونه روایت می کند:

مهمات کم داشتیم.بچه ها توی خاک و خل دنبال چهارتا فشنگ کلاش می گشتند.به علت عمق زیاد پیشروی ما؛از آتش پشتیبانی توپخانه و این جور چیزها خبری نبود.یک هفته مقاومت کرده بودیم.مختصر آب کمپوت های باقیمانده جیره بندی شده بود.تشنگی و گرسنگی بیداد می کرد.محاصره هم شده بودیم.نور علی نور...اما هر وقت صدای بلندگوهای دشمن بلند می شد؛بچه ها با آخرین رمقی که در وجودشان مانده بود هم صدا می شدند و تکبیر میگفتند.می دانی؟من یکی تا زنده ام صدای درهم پیچیده دعوت به تسلیم بلندگوهای دشمن و تکبیرهایی که از لب های قاچ قاچ شده و تفتیده بچه ها خارج می شد را فراموش نمی کنم.

آری عطش واژه ای است که با وادی فکه عهد دیرینه دارد.عطش عجین همیشگی رمل ها و تشنگی اذن دخول سرزمین شن های روان است.جعفر ربیعی از هم نشینی با عطش به هنگام مجروحیتش می گوید:

صبح روز چهارشنبه از شدت تشنگی به شبنم هایی که روی علف های هرز نشسته بود روی آوردم.لب خشک و ترک برداشته را به قطره های شبنم  نوک علف ها چسباندم؛ولی این مقدار حتی نتوانست لب های خشکم را ترکند تا چه رسد به رفع عطش.آفتاب در ادامه حرکت خود آرام آرام به بالای سرم رسید.تصمیم گرفتم به هر قیمتی شده خود را به بالای سر جنازه ای که در ۳ متری ام افتاده بود برسانم.امید داشتم که در قمقمه ای که به فانسقه اش بسته بود آب باشد...با هر مشقتی بود خود را به جنازه رساندم و با دندان قمقمه را بین در ساعد دستم قرار داده و با دندان در آن را باز کردم.اما به محض این که خواستم قمقمه را به دهانم نزدیک کنم از دستم رها شد و به زمین افتاد و آب آن جاری شد.حسرت آب از دست رفته تمام وجودم را گرفت.چشمانم تحمل دیدن این صحنه را نداشت.رمل ها خیلی سریع آب را مکیده بودند.

اکنون پس از سال ها وقتی پا به فکه می گذاری و فراغ از هر چیز؛گوش جان به سکوت مرموز آن می سپاری؛هنوز می شنوی ترنم شهدایی که از کنج تپه ای؛زاویه کانالی و لابلای میدان مین تو را به استقامت و وفاداری فرا می خوانند.

MAGHTAL___22 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت   توسط یک بسیجی  | 
اروند کنار(فاو)

اروند رودی است در جنوبی ترین نقطه سرزمین ایران؛که در کنار آن بزرگترین نخلستان جهان قرار دارد.در آن سوی رود؛در سرزمین همسایه؛نخلستان های بصره همه جا را پوشانده و در این سو نخلستان های اروند کنار؛مردمانی را که به دیدار این سرزمین می آیند به دیار مدینه می برند.

اگر پای بر این سرزمین بگذاری و از میان جاده هایی که در میان نخلستان ها می گذرد عبور کنی؛به سرزمینی می رسی که از سال شصت و چهار خاطراتی فراموش ناشدنی دارد.غروب بیست و پنجم بهمن ماه بود که سه هزار بسیجی؛لباس غواصی بر تن کردند و آماده شدند.آفتاب که غروب کرد؛به راه افتادند.آسمان سرد بود و باران؛نم نم بارش خود را آغاز می کرد.بسیجیان غواص در سکوت شب پا درون اروند گذاشتند.آن شب هزاران هزار فرشته در آسمان با نگاهی نگران و مضطرب؛فرشتگان زمینی را می نگریستند که دل به دریای آب داده بودند.این چنین شد که نام اروند دوباره بر سر زبان ها افتاد و از فردای آنروز همه از این مکان می گفتند.

آری...اروند در میان اهل آسمان آشناتر از اهل زمین است.روزهای آخر مانده به شروع عملیات و الفجر هشت که سال بعد انجام شد؛روزهای غریبی برای بسیجیان بود.هم دلتنگی ها رو به افزایش بود و هم لذت ها.نخلستان های حاشیه اروند؛پناهگاه بچه ها بود.وصیت نامه های زیادی پای درختان نخل نوشته می شد.نمازها؛نیازها؛گریه ها؛دلتنگی ها؛قرار و مدارها با خدا و شهدا؛عهد اخوت بستن ها و...

بالاخره شب بیستم بهمن ماه شصت و چهار از راه رسید.همزمان با غروب آفتاب؛غواص ها به نهرها نزدیک شدند.سه هزار غواص در زیر نخلستان نمازشان را خواندند.آرام در آغوش هم فرو رفتند و خداحافظی کردند.فرماندهان اصلی عملیات؛غواص ها را از زیر قرآن گذراندند تا آن ها وارد اروند شوند و در یک ستون پیش روند...

 

...کم کم خورشید در آسمان فاو ظاهر شد.اما آن چه را که می دید باور نمی کرد.به جای عراقی ها؛بسیجیان در منطقه حضور داشتند و نبرد سختی در گرفته بود.ساعت نه صبح بیست و یکم بهمن ماه محور چپ عملیات یعنی منطقه راس البیشه سقوط کرد و به تصرف رزمندگان ایرانی درآمد.روز اول عملیات به غروب نزدیک می شد؛در حالی که فرماندهان عراقی تنها راه چاره را تسلیم در برابر بسیجیان دیدند.سعدالدین الشاذلی فرمانده مصری در باره این حرکت چنین می گوید:((این عملیات جسورانه تر از عملیات عبور از کانال سوئز در جنگ اکتبر سال هفتاد و سه میلادی بود.))صدام حسین هم پس از یک هفته به آزاد شدن شهر فاو توسط بسیجیان اعتراف کرد.به این ترتیب و با ناکام ماندن پاتک های متعدد عراقی ها؛آن ها حضور نیروهای ایرانی را در جزیره فاو پذیرفتند. 

              فـــاو       

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت   توسط یک بسیجی  | 
دهلاویه                                                            

دهلاویه روزگاری یک روستای کوچک بود.اما اکنون نامی آشناست و یادآور مردی است که با شلیک اولین گلوله دشمن؛با این که یکی از مسئولین رده بالای مملکت و عضو کابینه بود اسلحه بر دست گرفت تا خون پاکش زمین دهلاویه را سیراب کند.

دهلاویه در شمال غربی سوسنگرد در کنار جاده بستان قرار دارد.پس از این که عراقی ها سابله را به تصرف درآوردند؛به سوی دهلاویه حرکت کردند.در روزهای ۲۲و ۲۳ آبان ۱۳۵۹؛جنگ با مقاومت دلیرانه پاسداران تبریزی ادامه می یابد.فرمانده تیپ دشمن از پشت بی سیم چنین می گوید:این چیزی نیست جز مقاومت تعداد اندکی رزمنده در مقابل تیپ مجهز عراق.

پس از سقوط دهلاویه؛چمران طرح بازپس گیری دهلاویه را به همراه جان برکفان ستاد جنگ های نامنظم عملی ساخت.فتح دهلاویه در نوع خود عملی جسورانه و خطرناک و غرور آفرین بود.نیروهای ستاد؛پلی بر روی رودخانه کرخه زدند و با عبور از کرخه دهلاویه را از چنگ دشمن آزاد ساختند.در این نبرد ایرج رستمی،فرمانده ستاد جنگ های نامنظم به شهادت می رسد و چمران؛سید محمد مقدم پور را به عنوان فرمانده جبهه دهلاویه معرفی می کند.

در حالی که چمران؛حدادی و مقدم پور را روی یک خاکریز برده بود تا جبهه را برای آن ها توضیح دهد؛سه گلوله خمپاره در اطرافشان منفجر می شود.حدادی و مقدم پور؛همان جا به شهادت می رسند؛ولی مصطفی که هنوز جان در بدن دارد به زمین می افتد.با شتاب او را سوار آمبولانس کرده و حرکت می کنند.اما گویی این بار ماجرایی دیگر است و مصطفی قرار نیست به حیات خاکی خود ادامه دهد و در بین راه به شهادت می رسد؛اما دهلاویه با نام او همیشه زنده می ماند.                                                                      

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت   توسط یک بسیجی  | 

و اما... 

راه باز است؛معبرها همه پاک شده اند؛لابلای سیم خاردارها؛پلاک ها چشمک می زنند و شهدا هنوز ایستاده اند و با سرانگشت وفا؛نقطه رهایی را نشان می دهند.

خط هنوز شکسته نشده است؛کوله پشتی بسیجی ها لب خاکریز نشسته است.فرمانده فریاد می زند:

سنگر بکن ای برادر؛امروز روز جنگ است/امروز اما قلم ها؛سرنیزه های تفنگ است

امروز میدان معنا؛خود عرصه کارزار است/هر واژه ای یک گلوله؛هر جمله ای یک تفنگ است

باید دست به کار شد.این جا مجنون است؛جزیره عاشقان.صدای فرمانده از لابلای نیزارها تا اعماق تاریخ می رسد:((اگر ماندید؛بنویسید؛حقانیت و مظلومیت این بچه ها را...))

كاش مي توانستي ببيني مجنون به انتها رسيده است .
قلاويزان پشت لحظه هاي كش دار فراموشي خاك مي خورد.
طلاييه ديگر تمام شد.
فكه فراسوي ديروز مانده است.
كارون موج درموج لبريز از گلايه مي گذرد.
اروند به ساحل خويش دلبسته است.
كرخه در غروب غوطه مي خورد.
آوازهاي شاخ شميران آشنا نيست.
شهيدان درماووت معمولي شده اند.
همه مي خواهند با اروند شبيه شبهاي نه چندان دور شوند.
نمي دانم تو را تاب و تحمل دوري از آن همه آيينه آسماني و دريايي هست؟!
آه اي يادگارفرشته ها!
تو هم گوشه اي گرفته اي و دم برنمي آوري.
تو هم اين همه نامردمي را مي بيني اماسكوت مي كني؟
تو هم مي شنوي اين همه زخم را اما چيزي نمي گويي؟
آخر مگرتو را چه مي شود؟
چرا از اين همه سكوت برلب دوخته سراغي نمي گيري؟
چرا ازاين همه غريبي عريان چيزي نمي گويي؟
چرا نمي گويي از نگاه هاي پرجست وجوي مادران؟
چرا آسمان هشت سال خون گرفته جنوب را گواه نمي گيري؟
چرا فرياد نمي زني از پلاكهاي ته نشين شده در اروند؟
چرانمي سرايي از ارتفاع بلند دل هاي كوچك؟
مگر از دروازه هاي تو به كرانه هاي بهشت نمي رسيديم؟
مگر از صبحگاه تو داوطلب ميدان مين نمي شديم؟
مگر از خاك پاك تو نگاهي به عطش و محاصره نداشتيم؟
مگر از آسمان تو شهادت خويش را پيشاپيش نمي گفتيم ؟
مگر از فضاي مظلوم تو دست به دامان مظلومه اي بي مزار نمي شديم؟
اگر تو نمي داني او خوب مي داند.
او خوب مي داند كه بربالاي پيشاني بندها چه مي نوشتيم؟
او خوب مي داند كه چه آرزويي داشتيم.
او خوب مي داند آخرين پلك هايمان در آرزوي ديدن روي كه بود.
او بهتر مي داند كه پهلوي ما چرا زخم برداشت و گلويمان چرا بوي مظلوميت مي داد!
مگر يادت رفته است محاصره سوزان گردان حنظله را در فكه؟
مگر يادت رفته است گلوله هاي شيميايي پشت كانال ماهي را؟
مگر يادت رفته است فريادهاي دردآلود خفه شده در گلوي پاي كمين را؟
مگر يادت رفته است سوختن خاموش آن آرپي جي زن براي لو نرفتن عمليات را ؟
يادت رفته است آن همه بي قراري والتماس براي خط شكن شدن را ؟
يادت رفته است غواصهاي غوطه ور در اوج و موج را ؟
يادت رفته است روزهاي سراسر فرشته و بال را ؟
و غلتيدن در ميدان مين را!

باور کن تمام حرفم همین است و بس:

بیا داغ لاله های مجنون را تمسخر نگیریم؛بیا دست نگه داریم و حرمت عشق را نگه داریم.بیا شکوفا کنیم چفیه های خیس را؛چشم های آسمانی را.مگر مانوس حقیقت مرده است که این چنین پیچک های تردید بر گل های ایمان وجودمان پیچیده است؟فواره های تشنه لب دیر زمانی است سوار بر خواب آدمک هایی مثل من و تو؛سنگین ترین شعر زمان را سروده اند.پس بشنو صدای سید شهیدان اهل قلم را که گفت:

شاید جنگ خاتمه یافته باشد اما مبارزه هرگز پایان نخواهد یافت و زنهار این غفلتی که من و تو را در خود فرا گرفته است ظلمات قیامت است.

باید چه قدر شیفته باشی که دمی هم /بر مصلحت خویش نپرداخته باشی

حیف است که خاموش شود شعله عشاق/گر سرو نه ای سعی بکن فاخته باشی

چون شمع زمانی سرت ارزد به تن تو/کان را سپر برق بلا ساخته باشی

                                                                                                  

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت   توسط یک بسیجی  | 

دوکوهه

اگر بپرسي دوكوهه كجاست چه جوابي بدهيم؟ بگوييم دوكوهه پادگاني است در نزديكي انديمشك كه بسيجي ها را در خود جاي مي داد و بعد سكوت كنيم؟ پس كاش نمي پرسيدي كه دوكوهه كجاست، چرا كه جواب گفتن به اين سؤال بدين سادگي ها ممكن نيست. كاش تو خود در دو كوهه زيسته بودي كه ديگر نيازي به اين سوال نبود، اگر آن چنان بود، شايد تو هم امروز با

 دو كوهه

 ما به دوكوهه مي آمدي؛ ماه ها بعد از ختم جنگ، روز تحويل سال.  

گفته اند، شرف المكان بالمكين ـ اعتبار مكان ها به انسان هايي است كه در آن ها زيسته اند ـ و چه خوب گفته اند دوكوهه پادگاني است در نزديكي انديمشك كه سالهاي سال با شهدا زيسته است، بابسيجي ها، و همه سر مطلب در همين جاست.

اگر شهدا نبودند و بسيجي ها، آن چه مي ماند پادگاني بود درندشت، با زمين هايي آسفالته، خشك و كم دار و درخت، ساختمان هاي معمولي، كوتاه و بلند، و تيرك هايي كه بر آن پرچم نصب كرده اند. اما دو كوهه سال ها با شهدا زيسته است؛با بسيجي ها...و از آنها روح گرفته است؛روحي جاودانه.دوكوهه مغموم است، اما اشتباه نكنيد! او جنگ را دوست ندارد، جمع باصفاي بسيجي ها رادوست دارد، جمع شهداء را، آرزومند آن عرصه اي است كه در آن كرامات باطني انسان ها بروز مي يابند.

 

   يك بار ديگر سلام، دو كوهه.

قطارها ديگر در كنار دوكوهه نمي ايستند و بسيجي ها از آن بيرون نمي ريزند. قطارها دوكوهه را فراموش كرده اند و حتي براي سلامي هم نمي ايستند. بي رحمانه مي گذرند، اما شهداء انسي دارند بادوكوهه كه مپرس.با ذره ذره خاكش،با زمينش،با ديوارهايش،با ساختمان هايش،با همه آنچه در چشم ما هيچ نمي آيد مي گويي نه؟ از حوض روبروي حسينيه حاج همت باز پرس كه همه شهداي دوكوهه با آب آن وضو ساخته اند. در حاشيه اطراف حوض تابلوهايي هست كه به ياد شهدا روييده اند؛اما الفت شهدا با اين حوض نه فكر كني كه به سبب تابلوهاست!من چه بگويم؟ اين ها سخناني نيست كه بتوان گفت؛تو خودت بايد دريابي و اگر نه ديگر چه جاي سخن؟زمين صبحگاه نيز هنوز در جستجوي رازداران خويش است.اگر زبان خاك را بداني،توجه اش را در فراق آن ها خواهي شنيد، هر چند او همه لحظات آن چه راكه ديده است و شنيده، به خاطر دارد؛ صداي آسماني شهيد گلستاني را گاه خواندن دعاي صبحگاه : اللهم اجعل صباحنا صباح الصالحين .... نهرهاي رحمات خاص حق جاري مي شد و باغ هايي از اشجار بهشتي لااله الاالله مي روييد و زمين صبحگاه بقعه اي مي شد از بقاع رضوان.آنان كه در دوكوهه زيسته اند طراوت اين جنات را در جان خويش آزموده اند و هنوز ازسكران چهار نهر آب و عسل وشير وشراب سر مستند.جا دارد كه دوكوهه مزار عشاق باشد، زيارتگاه عشاقي كه از قافله شهداء جا مانده اند.اي قدمگاه بسيجي ها،اي قدمگاه عاشق ترين عاشقان،تو خوب مي داني كه چه سايه بلندي را از كف داده اي.بوسه هاي تو برقدم هايي مي نشسته است كه استوار تر از عزم آنان را زمين به ياد ندارد.يادهايت را در خود تجديد كن تا آنجا كه اگر هزارها سال نيز از اين روزها بگذرد؛تو را با اين نام بشناسند كه قدمگاه بسيجيان بوده اي،شب را به ياد بياور كه انيس عشاق است؛آن شب را،بعد از عمليات والفجر يك.

اي دوكوهه، تورا به خدا چه عهدي بود كه از اين كرامت برخوردار شدي و خاك زمين تو سجده گاه ياران خميني شد؟ و حال چه مي كني، در فراق پيشاني هايشان كه سبب متصل ارض و سما بود،و آن نجواي هاي عاشقانه؟

دوكوهه، مي دانم كه چقدر دل تنگي، مي دانم كه دلت مي خواهد باز هم خود رابه حبل دعاي شهداء بياويزي و بانمازشان تا عرش اعلي بالا روي. مي دانم كه چه مي كشي دوكوهه! عمر تو هزارها سال است و شايد هم ميليون ها سال. اما از آن روز كه انسان بر اين خاك زيسته است، آيا جزء اصحاب عاشورايي سيد الشهداء كسي رامي شناسي كه بهتر از شهداي ما خدا را عبادت كرده باشد؟ تو چه كرده اي كه سزاوار كرامتي اين همه گشته اي كه سجده گاه ياران خميني باشي؟ چه پيوندي است ميان تو و كربلا؟ كدام رسول بر خاك تو زيسته است، تو كهف اعتكاف كدام عارف بوده اي؟ اشك كدام عزدار حسيني برتو چكيده  است؟ چه كرده اي دوكوهه؟ با من سخن بگو...

حسينيه ات نيز سكوت كرده است و دم بر نمي آورد. ما كه مي دانيم ، زمان، بستر جاري عشق است تا انسان ها را در خود به خدا برساند و حقيقت تمامي آنچه در زمان حدوث مي يابد باقي است. پس، از حسينيه حاج همت  بخواه كه مهر سكوت از لب برگيرد و با ما سخن بگويد.

اينجا حرم راز است و پاسداران حريم آن، شهيدانند؛ شهدايي كه در آن نماز شب اقامه كرده اند وبا خدا راز و نياز گفته اند؛ شهدايي كه در حسينيه چشم برجهان غيب گشوده اند؛ شهدايي كه همسفران عرشي امام بوده اند و اكنون ميزبان او هستند . عمق وجود من با اين سكوت راز آميز آشناست؛ سكوتي كه در باطن، هزارها فرياد دارد. من هرگز اجازه نمي دهم كه صداي حاج همت در درونم گم شود. اين سردار خيبر، قلعه قلب مرا نيز فتح كرده است.

  گوش بسپار تا ناله‌هاي حاج عباس كريمي را نيز در سوگ شهادت او بشنوي:

« همت واقعا براي ما يك فرمانده بود و براي ما مولا بود، همت عزيزي بود كه از ميان ما هجرت كرد و به ديار عاشقان پيوست. همت عاشق بود و همراه با ياران خود به ديار عاشقان رو آورد.»

 حسينيه حاج همت قلب دوكوهه بوده است. حيات دوكوهه از اين جا آغاز مي شد و به همين جا باز مي گشت . وقتي انسان عزادار است، قلب بيش از همه دررنج است و اصلا رنج بردن را همه وجود از قلب مي آموزند. دوكوهه قطعه اي از خاك كربلاست. اما در اين ميان، حسينيه را قدري ديگر است. كسي مي گفت: كاش حسينيه را زباني بود تا با ما بگويد ازآن سري كه ميان او وكربلا ست . گفتم: حسينيه را آن زبان هست، كو محرم اسرار؟

هر كه مي خواهد ما را بشناسد داستان كربلا رابخواند، اگر چه خواندن داستان را سودي نيست اگر دل كربلايي نباشد چه بگوييم در جواب اين كه حسين كيست و كربلا كدام است؟ چه بگوييم در جواب اين كه چرا داستان كربلا كهنه نمي شود؟

از باب استعاره نيست اگر عاشورا را قلب تاريخ گفته اند، زمان هر سال در محرم تجديد مي شود و حيات انسان هر بار در سيد الشهدا، نه اين حيات دنيايي كه جانوران نيز از آن برخوردارند؛ حياتي كه در خور انسان است. حيات طيبه، حياتي آن سان كه امام داشت، زيستني آن سان كه امام زيست.

حسينيه شهداء نيز اكنون در جستجوي گم كرده خويش است. او امام را نديد، اما ياران امام را ديد و از آنان بوي خميني را شنيد، از انان كه در حقيقت خميني فاني شدند و از اين طريق، بقايشان نيز به بقاي او پيوند خورد.

دوكوهه خاك و آب و در و ديوارهايش، همه وجودش با اين حضور آن همه انس داشته است كه اكنون در اين روزهاي تنهايي، جايي مغموم تر از آن نمي يابي. دوكوهه مغموم است و درانتظار قيامت، دلش براي شهدا تنگ شده است. براي بسيجي ها.همين جا بود، در همين ميدان روبه روي ساختمان گردان مالك، از هيمن جا بود كه خون حيات يك بار ديگر در رگ هاي زمين و زمان مي دويد، همين جا بود كه عاشورا تكرار مي شد. اما اين بار امام حسين غريب و تنها نبود؛ خميني بود، ياران خميني هم بودند، همين جابود كه عاشورا تكرار مي شد،  اما اين بار ديگر امام حسين به شهادت نمي رسيد؛ بسيجي ها بودند، فداييان امام، گردان گردان، لشگر لشگر، جواد صراف و اسماعيل زاده هم بودند.باقي شهدا را نمي شناسم، تو بگو، هر جا كه هستي، هر شهيدي كه  مي بيني نام ببر و به فرزندانت بگو كه چهره او را به خاطر بسپارند تا علم خميني بر زمين نماند ، علم خميني برزمين نمي ماند؛ مگر ما مرده ايم؟

امسال عيد هم گروهي از بچه ها آمده اند تا دوكوهه از غصه دق نكند. « ... تو را دوست دارم اي دوكوهه، تو را دوست دارم كه بوي بهشت مي دهي، تو را دوست دارم كه دامنت براي يك بار هم آلوده نشد، تو را دوست دارم كه به بودنم هستي دادي، تو را دوست دارم كه تو باحسينم آشنا كردي ، تو را دوست دارم كه زندگي را تو برايم تفسير كردي.»

اين همه مغموم مباش دوكوهه، امام رفت، اما راه او باقي است، دير نيست آن روز كه روح تو عالم را تسخير كند  ونام تو و خاك تو و پرچم هايت، مظهر عدالت خواهي شوند. دوكوهه، آيا دوست داري كه پادگان ياران امام مهدي «عج» باشي؟ پس منتظر باش.             سید شهیدان اهل قلم؛سید مرتضی آوینی

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت   توسط یک بسیجی  | 

 

الهگان بندگی(سرمقاله)

                                                  

                                               

در روزگاری که خطر انقراض؛نسل انسان را تهدید می کرد؛مردانی مرد با و فای به عهد؛همان عهدی که در دیدار نخست با خدای خویش بسته بودند به انسانیت مرده؛جانی دوباره بخشیدند.وطن ایشان اما چونان دیگر آدمیان؛زمین نبود...که درست مثل پرستوهای آشیانه کرده در بهار؛آشنای زمان بودند.

تو گویی نه در زمین که در زمان زندگی می کردند.نه در کربلا که در عاشورا.نه در عرفات که در عرفه؛و نه در زمینی که آدم سقوط کرد؛بل در زمانی که حسین(ع)؛آدمیت را در آن وادی لم یزرع به صعود رساند و حج را به نفع هجرت؛و دیانت را به سود شهادت؛نیمه تمام رها کرد؛تا این بار به جای آدمیت؛این آدم باشد که قربانی شود.برای زیارت کربلا کافی است بوسه بر یک خاک پاک زنی؛ولی از برای زیارت عاشورا لازم است تو نیز مسافر کاروان عشق شوی؛که تا زمان باقی است؛و تا زمین پر از آدم نمایان یاغی است؛ندای هل من ناصر حسین(ع) هم بلند است.

و اینجاست سرزمین راهیان نور...

خطاب ما اینجا با عاشقان است و با دردآشنایان؛که این حکایت را دیگر هر دلی تاب شنیدن ندارد.

اینجا وادی عاشقان است...و این خاک گنجینه دار فریادی است که سال ها در سینه هایمان محبوس مانده است و هر چند اشک ما تاب مستوری نداشته است؛اما این بار؛این بغضی نیست که فقط با گریه باز شود و این جراحت نه جراحتی است که با مرهم اشک شور التیام یابد.

پس ای چشم!خون ببار تا حجاب از تو بردارند و ببینی که این خاک گنجینه دار نور است و مدفن عشق.و اینجا بقعه ای است از بقاع بهشت و آن نفخه ای که در بهشت روح می دمد از سینه این خاک و خاک کربلا و بقیع بر می آید؛چرا که اینجا مدفن راهیان کربلاست و اگر حجاب از گوش ها و چشم ها بردارند طنین ناله کروبیان را در ملکوت اعلی خواهی شنید که و خواهی دید که چگونه فرشتگان؛بال در بال؛جلوه های جاودانی رحمات خاص حضرت حق را بر این خاک گسترانیده اند.

از هر کجا آمده ای؛بدان که افق زمین و آسمان همه وادی های جنون و شیفتگی و عشق؛همین جاست.جایی که آسمان با همه جبروتش پای خاک را بوسه می زند.چرا که این صحاری بریده در حریر سکوت که امرور هم بستر مویه بادهای پریشان شده است؛در روزگارانی نه چندان دور افتخار تحمل گام های رادمردانه را داشته است که چشمه های جوشان عشق را از بلندای روح بی قرار خویش بر آن جاری؛و از زلال معرفت جان هایشان کام تشنه این صحرا را سیراب ساخته اند.

هنوز می توان از حافظه آرام این فضا؛صدای تپش ایثار و دلدادگی را شنید.هنوز می توان همهمه بی قراری را از اعماق سنگرهای انفرادی همراه با زمزمه اشک بر گونه های عبودیت شنید.هنوز می توان جای پای رویش عرفان حماسه ساز را از شاخسار خشکیده انفجار توپ ها و خمپاره ها دید.

هنوز می توان آهنگ دردآلود نمازهای شبانه را در عرصه تانک ها؛کاتیوشاها؛تفنگ ها؛هواپیماها شنید و هنوز می توان صدای مجنون را از بلای خاطرات همیشه سبز این وادی؛در انتهای شاهراه نشسته در سکوت؛شاهراه منزل شهادت شنید و تو اکنون در انتهای این راه بی هیاهو ایستاده ای زیر پنجره ای از آسمان که بارها به روی شهادت گشوده شد؛گر چه کبوتران از پی یک پرواز بی بازگشت از دل این خاک تا اوج آسمان غیب پریدند؛گر چه نیستند اما عطر دل انگیز یادها و خاطراتشان در فضای پرابهام وادی پراکنده است.دریچه های قلب خود را روبروی این پنجره آسمانی بگشا و بگذار مشام جانت دوباره از آن عطر دل انگیز؛رایحه عشق و معرفت زندگی و زنده بودن مدد گیرد.
آریِِ راهيان نور روايت تشنه كامي انسان هايي است كه مي خواهند كلامي بشنوند نه چون سخنان رايج روزگار ما و قدم نهاده اند تا بر كناره نخل هايي قدم بگذارند كه تقدير آينده اين كره خاكي در ميان آنها رقم خورده است. نيامده اند تا به عقب بازگردند و خاطرات جنگ را همچون داستانهاي شاهنامه بشنوند و برگردند، بلكه راهي گشته اند تا چشم به افقي بيندازند كه شهيدان با خون آن را ترسيم كرده اند و تلالؤ نور آن از هم اكنون بشارت آمدن روزگاري نو را مي دهد ؛ بشارتي از صبح ....

بشنو سخن سید شهیدان اهل قلم را که گفت:

عجب از ما واماندگان زمین گیر که در جست و جوی شهدا به قبرستان ها می آییم!این خود دلیلی است بر آن که از حقیقت عالم هیچ نمی دانیم.مرده آن است که نصیحتی از حیات طیبه شهدا ندارد و اگر چنین است از ما مرده تر کیست؟

شهدا شاهد بر باطن و حقیقت عالمند و هم آنانند که به دیگران حیات می بخشند.پس به راستی این عجیب نیست که ما واماندگان؛در جست و جوی شهدا به قبرستان ها می آییم.


آري ما جنگ نديده‌ها آمال دور و درازي داريم ؛ مي‌خواهيم سنگ صبور لاله‌ها باشيم ، محرم راز آلاله‌ها ، سينه‌اي براي ابراز محبت به ستاره‌ها ، حلقه‌اي براي اتصال چند پاره‌ها ، سنگري براي ذكر تكه‌پاره‌ها.

ما براي فرار از انگ پناه نمي‌بريم.به دامان ننگ ، بي‌آنكه جنگ را ديده باشيم دل به جبهه‌ها بسته ايم ، بيش از هر پرنده ديگري به پرواز به پرواز پرستو ها وابسته‌ايم . گرسنه‌تر از آنيم كه عاشق نباشيم ، تشنه‌تر از آنيم كه از عطش سيراب نباشيم .

در اين معبر بعد از حضرت دوست اميدمان به شماست ، سخت بر اين باوريم كه آن‌ها كه از ظن عشق يار همند از همديگر نمي‌رمند ...

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت   توسط یک بسیجی  | 
 
  بالا